------------------------------------------
منم و یک تقدیر ،
منم و یک فریاد ،
منم و یک تردید ،
منم و یک شب طوفانی و سرد ،
منم و وسعت شبهای بلند ،
منم و ساکت شبهای کویر ،
منم و یک عطش بی مقدار ،
عطش بودن دوست ،
عطش لمس صفا ،
عطش مهر ، وفا ،
عطش شور و شب و ماه و دل و یک دریا ،
و سرم غرق در اندیشه این دور سیاه ،
دور نیرنگ و دروغ ،
دور تزویر و ریا ،
که در آن باکی نیست ، ز سیاهی و نبودن در راه،
و رسیدن به عدم ،
ز دروغ ،
ز کلام و ز نگاه .
و دلم در تپش یک آواز ،
و گلویم پر بغض ،
و تنم سرد از این شور دروغین جهان ،
و وجودم همه عطشان ، سوزان ،
ز شب و تیرگی و یخبندان ،
و لبم غرق سکوت ...
چه سکوتی که مرا می برد اکنون به جنون ،
می رساند به لب دره هیچ ،
بی خیال از همه چیز و همه کس ،
بی تفاوت به زمین و به زمان ،
و دلم می خواهد ،
لب این دره هیچ ، در همین حال جنون ،
بشکنم شیشه غمگین سکوت ،
بزنم فریادی ،
که صدایم برود تا فردا ، تا اوج ،
و دلم می خواهد ،
نکنم هیچ به خشنودی دنیا نگهی ،
ودلم آنچه بگوید بکنم ...
به خودم می نگرم ،
ایستاده به تماشای جهان ،
تنها ،
خیره و مات و خموش ،
آنچه از من باقیست ،
جرعه ای یا قدحی از عشق است ،
حاصل خاطره های دیروز ،
آن هم ، بی هراس و تردید ،
تقدیم تو باد.
« من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست ،
آخرین جرعه ي اين جام تهی را تو بنوش »
| لینک |
