فقط و فقط یکی ...   
------------------------------------------

دلم از وحشت شبهایی اینچنین پر است ،

.

 دلم از هیاهوی پوچ زمین ،‌ از حصارهای بودن ، از دیواره های سنگین زیستن گرفته

.

است ...

.

دلم دل نیست

.

نمی دانم چیست ؟

.

سرزمین حیرانی است ...

.

کویر است ...

.

گویی نیستم و این نبودن است در لباس بودن ...

.

گویی همه چیز بر قلبم سنگینی می کند ...

.

اشکی نمی ریزم ، سنگین تر می شوم ...

.

دور دلم حصار می کشم مثل بقیه حصارهایی که زمین و زمان و آدم ها برایم کشیده اند ،

.

چشم هایم را می بندم ،

.

به گوش هایم می گویم نشنوند ،

.

در صندوقچه گویای اسرار را می بندم ...

.

آرام می نشینم ...

.

بی دلهره و بی وحشت ، بدون اضطراب شب های تنهایی ،

.

 بدون ترحم به دلی که کویر شد و خشکید ، بی آنکه همهمه زمین و زمینیان را

.

بشنوم ...

.

سکوت محض ،

.

آنقدر که صدای تپش تپش قلبم طنین انداز شود ...

.

فقط و فقط یکی را میهمان دلم می کنم ...

.

با او حرف می زنم ، برایش اشک می ریزم ، درد دل می کنم ،

.

می شود محرم اسرار و مرهم هر چه زخم بر دلم جا مانده.

.

...

.

کاش مرحمتی کند به این برهوت و کاش بپذیرد حضور در این کوچکی مطلق را ...

.

کاش گوشه چشمی بیاندازد ، بپذیرد ، ببخشاید ...

.

که او مطلق عشق است و آرامش و مطلق هر چه خوبی است و مطلق نور ...

.

.

.

 

 

لینک
________________________________________________________________ ________________________________________________________________