------------------------------------------
دلم امشب در این ظلمت
هوای پر زدن دارد
در این تاریکی مطلق
دلم قصد سفر دارد
کجا ای همنشین من
گریزان از منی امشب؟
چرا غمگین و تنهایی؟
مرو پیشم بمان امشب
من امشب با تو پنهانی
الا ای مونس و یارم
بخواهم گفت حرفی چند
ز مژگانم ، گلم ، یاسم
در این شب زنده داری ها
تو تنها مونسم هستی
در این سوز و گدازم دل
تو تنها همدمم هستی
در این غوغا ، در این شور و هیاهو
تو تنها آشنایی با سپیدی
مرو از پیشم ای شمع فروزان
که می دانم تو هم اینجا غریبی
مرو از پیشم ای زیبای مجنون
که صد ها و هزاران راز دارم
میان ابر و باد و ماه و خورشید
من شیدا فقط یک ساز دارم
بیا کز درد هایم با تو گویم
بیا کز آن دل شیدا بگویم
ز امروز و ز دیروز و ز فردا
بیا تا با تو من تنها بگویم
ز پیشم قصه ها خواهم تو را خواند
از آن چه در دلم آتش بر افروخت
از آن چشمان مست و نیک و هشیار
که حتی لحظه ای بر من نگه دوخت
بسان سحر بود آری یک سحر
دو چشم و آن همه زیبایی و نور!
دو چشم و آن همه عشق و همه مهر!
شود چشم حسودانش خدا کور!
بسان سحر بود آری بک سحر
همان دم کاو دو لب برداشت از هم
طنین واژه هایش در دلم ریخت
فرو پاشید بنیاد دل از هم
در آن هنگامه سخت و پر از شوق
دلم آوازی از دیوانگی خواند
سکوت محض بود آری صدایم
به خاموشی سرود بیدلی خواند:
بیا با من بمان ای یار شیرین
که من تنها و خسته همچو فرهاد
بر آرم با هزاران عشق و امید
ز دل فریاد ها ای یار فریاد...

| لینک |
